|
من از تاریکی نمی ترسم... باور کنید! من از شماهایی که از روشنایی می گریزید می ترسم..! پ.ن : نوشته های وبلاگ هربار کوتاهتر می شوند.. به گمانم باید با وجود تمام علاقه ای که به این وبلاگ دارم،رهایش کنم، کسانی اینجا را میخوانند که آنها را امین نمیدانم!.. البته نوشتن را ادامه میدهم.. وبلاگ جدیدی ساخته ام.. حتما شما را از آدرس جدید مطلع خواهم کرد.. پ.ن 2 : هنوز هم دوست خوب پیدا می شود... ممنونم دوست خوب که دوباره به من انگیزه دادی و امید! :)
این پست حذف شد! پ.ن: نگران مطلبی که پاک شد نباشید؛ مطمئنا برایتان جالب نبود.. کسی که باید میخواند، خواند!
عجیب اینکه همیشه حرفهایی هست که برای گفتنشان دیگر خیلی دیر شده... پ.ن : نمیدانم متوجه منظورم می شوید یا نه..؛ اما گاهی آدم کلا تهی می شود! یهو!
معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / وَ اِن یکاد بخوانید و در فراز کنید پ.ن : برای من که شب خوشی نبود، ان شاالله برای شما بوده باشد..
بزرگ بود * منبع : فیس بوک پ.ن : روحش شاد...
one day when its too late your going to say " i love you " then when i dont reply your going to muster up everything you have & ask " do you love me ? " & you know what im going to say? " i used to love you. i wish i still did, but you were with all those other girls & you were way too blind to see what was right in front of you the whole time. i've dropped you hints & i've tried to make it clear but you never caught on, so right now im going to have to say that we're just friends like you did to me all those times " ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن : ...!
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است تا این غزل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم است گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم است خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست آیا هنوز آمدنت را بها کم است! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن : این روزها خیلی دلتنگم... کودک مدتهاست که رفته... همبازی دیگری پیدا کرده بود... گیجم!!!
با همه ی بی سرو سامانی ام
من بدجور به شنیدن اسمم با صدای او عادت کرده ام من بدجور دلتنگم.....
سر به هوای من , انقدر شیطنت نکن..!! دلم میشکند.........
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد // حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار // کآن تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند // موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم // شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکایت منما // حجله ی حسن بیارای که داماد آمد دلفریبان نباتی همه زیور بستند // دلبر ماست که با حسن خداداد آمد زیر بارند درختان که تعلق دارند // ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان // تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد شب یلدا برای خودم فال نگرفتم ; راستش ترسیدم که بد در بیاید...!! این روزها عجیب میترسم از این زبان حافظ..!!! من امسال یلدا نداشتم.. همیشه یلدا برایم مفهموم خیلی خاصی داشت.. حتی از نوروز هم برایم مهمتر و زیباتر بود ; اما امسال شب یلدای من تنها به خواندن حافظ در اتاقم ختم شد... بگذریم! بهتر است توضیح اتفاقات امسال را موکول کنم به وقتی دیگر و در وبلاگی دیگر... قبلا هم گفته بودم , نوشتن در این وبلاگ هیچ فرقی با حرف زدن در یک بلندگو آن هم وسط حیاط دانشگاه ندارد..!!!!! حرفهای زیادی دارم که بهتان بگویم... خیلی زیاد! من خیلی تغییر کردم!!! و البته که این تغییرات را دوست دارم... درست است که سختی زیادی کشیده ام تا اینطور شدم ولی خوشحالم... احساس میکنم رشد کرده ام , بزرگ شده ام... و این نوعی غرور شیرین در قلبم ایجاد کرده... از او هم ممنونم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن ۱ : تابحال کسی را دیده اید که در سردترین هوا دستان بسیار گرمی داشته باشد؟؟من دیده ام... فکر کنم فامیل آفتاب بود....!!! پ.ن ۲ : نزدیکتر هم که می آیی , باز هم دلم برایت تنگ است....!! کلا این روزها خیلی دلتنگم..!! ای کاش میشد دیگر هرگز نبینمت اگر که .... پ.ن ۳ : یلدا به کسانی که خوش بودند مبارک..
ـ دوباره اومدم... اومدم که باهات حرف بزنم... امودم که باهام حرف بزنی...! خیلی وقت بود که بهم سر نزده بودی! تو نمیخواد هیچی بگی... خودم همه چی رو میدونم..! هرچی نباشه من خودتم دیگه! خیلی اتفاقا افتاده تو این مدت... خیلی! نمیشه نوشت , نمیشه تعریف کرد.. الان هم نه من و نه تو نمیخوایم راجع به کس خاصی حرف بزنیم (البته شایدم زدیم!) الان بیشتر میخوایم راجع به احساسمون حرف بزنیم , راجع به دغدغه هامون , راجع به اینکه چرا انقدر فکرت مشغوله (یا به عبارت بهتر , چرا انقدر من رو مشغول میکنی و نمیذاری بیکار باشم؟؟) _ خیلی عجیبه!! راجع به حسی که دارم خیلی وقته نتونستم با کسی حرف بزنم!! ولی عجیبتر اینه که حتی الان به تو هم نمیتونم بگم!!!!! یعنی اصلا خودمم نمیدونم چه احساسی دارم تا بخوام درباره ش فکر کنم! یه چیز عجیبی توی زندگیمه ( شایدم یه چیزی توی زندگیم نیست!!) که خودمم نمیدونم چیه!! انگار یه جایی , یه گوشه ای یه چیزی کمه! یه تیکه ی پازل کمه! تو خود منی... شاید اگه اینا رو به یکی بگم نفهمه ولی تو باید بفهمی! مطمئنم که میفهمی! من سخت حرف نمیزنم , خودت که میدونی.. نگارشم افتضاحه و لفظ قلم هم بلد نیستم حرف بزنم; ببین! چند دقیقه ست که دارم حرف میزنم ولی هنوز نشد اون چیز مرموز توی ذهنم رو بیارم رو صفحه!هنوز نشد که لااقل به تو بگم تا خودمم ازش با خبر شم!! راستش یه کمش تقصیر اونه... میدونی که..!؟! احساساتم نسبت بهش عوض شده ; نمیدونم چجوری شده ولی عوض شده , میتونم حسش کنم... یه موقع فکر نکنی که دیگه دوسش ندارمااا... نه هنوزم دوسش دارم... مثل قبل... ولی ته دلم احساس میکنم یه کم هم ازش خوشم نمیاد! نمیدونم چرا؟! شاید یه کم ازش دلخورم که دلیل اینم نمیدونم..!!! اه...!!! اصلا ولش کن! چه کاریه اینقدر این جمله رو تکرار کنم؟؟!! نشستم اینجا هی با تو چرت و پرت میگم!! اینجا پر دود سیگاره... منم بوی سیگار میدم. مامانم حسش نکنه خوبه وگرنه ناراحت میشه میگه تو باز...! چاییم رو بخورم برم خونه! هفته ی دیگه امتحان دارم و هیچی نخوندم........ زمان: سه شنبه ساعت 2 بعد از ظهر مکان: پیاده رو ______________________________________________________________________________ پی نوشت 1 : به خاطر شرایط حاکم بر داستان لحن نوشته ها با مطالب قبلی وبلاگ تفاوت داشت... پی نوشت 2 : اگر داستان را نفهمیدید تقصیر شما نیست , تقصیر خودم است..!!!
فکر میکنید بدترین لحظه ی زندگی یک انسان چه زمانی میتواند باشد؟؟؟ من میگویم زمانیکه بفهمید از نزدیکترین دوستتان چندین بار نیش خورده اید و سرتان مثل کبک زیر برف بوده...!!! پ.ن : بعضی ها همان بعضی ها بمانند بهتر است
اینروزها که میخوابم دستان پیرمرد گلیم بافی را می بینم که بی توقف میبافد ..هر بار که بیشتر میبخوابم او سریعتر میبافد.. عجیب میترسم از نقش گلیم ...!!! |
About![]()
عجیب است! Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Links
پروفایل مدیر وبلاگ
آرش رضایی |