تبليغاتX
شکست سکوت

شکست سکوت

سکوتٍ پر , بهتر از فریاد تو خالیست

 

      

 

مرا ببوس ، مرا ببوس

 برای آخرین بار

                    ترا خدا نگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

                   گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت...

در میان کوهان آن پیمان با قایقرانها

گذشته از جان ، باید بگذشت از طوفان ها

به تیره شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتشها در کوهستانها 

 آه...

شب سیاه سفر کنم

ز تیره راه گذر کنم

                        دگر تو ای گل من

                      سرشک غم به دامن

                        برای من میفکن

مرا ببوس ، مرا ببوس

 برای آخرین بار

                    ترا خدا نگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

                   گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت...

+نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت1:41توسط شاکی | |

 

          

   

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچگاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاه

و نه دندانهای سفید!!

 

 

 

                          خیلی دلم گرفته ,چیکار کنم؟

+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت0:28توسط شاکی | |

 

  

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی ست

                                  که نخواهد آمد...

تو

   نه در دیروزی و نه در فردایی

  ظرف‌‌ دیروز پر از بودن توست!

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

 آخرین فرصت همراهی با امید است

 

 زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت

      زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست

      لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی ست

 

من دلم میخواهد

                      قدر این خاطره را دریابیم...

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت13:44توسط شاکی | |

 

  

در سرزمين من
روزنامه لال به دنيا مي ايد
راديو كر و تلوزيون كور...
و كساني را كه طالب سالم زاده شدن اين همه باشند
لال مي كنند و مي كشند
كر مي كنند و مي كشند
كور مي كنند و مي كشند
آه! اي سرزمين من...

+نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت2:0توسط شاکی | |

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی ‌برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت :
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست....... !

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت1:36توسط شاکی | |

 

 

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند...


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم!


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست...

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت1:2توسط شاکی | |

 

      

 

زنگ بعدی انشا
بچه ها بنویسید
زندگی یعنی چه؟
بچه ها سر در کاغذ به نوشتن مشغول
با خودم می گویم
زندگی!!
واقعاَ یعنی چه؟
زندگی شاید برخورد گچ و تخته سیاست
زندگی شاید آن لحظه نابی است
که یکی از شاگردان
می پرد از خواب و
مِن و من می کند و مگوید
بر زبانم هست آقا
الان می گویم
زندگی خط درازیست که هر روز تو را
می کشاند به در مدرسه ها
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت4:19توسط شاکی | |

   

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

+نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت1:8توسط شاکی | |