|
مرا ببوس ، مرا ببوس برای آخرین بار ترا خدا نگهدار که میروم بسوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوی سرنوشت... در میان کوهان آن پیمان با قایقرانها گذشته از جان ، باید بگذشت از طوفان ها به تیره شب ها دارم با یارم پیمان ها که بر فروزم آتشها در کوهستانها آه... شب سیاه سفر کنم ز تیره راه گذر کنم دگر تو ای گل من سرشک غم به دامن برای من میفکن مرا ببوس ، مرا ببوس برای آخرین بار ترا خدا نگهدار که میروم بسوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوی سرنوشت...
جا مانده است چیزی جایی که هیچگاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد... نه موهای سیاه و نه دندانهای سفید!! خیلی دلم گرفته ,چیکار کنم؟
زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی ست که نخواهد آمد... تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف دیروز پر از بودن توست! شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی ست من دلم میخواهد قدر این خاطره را دریابیم...
در سرزمين من
معلم پای تخته داد ميزد
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
زنگ بعدی انشا
رفتار من عادی است
|
About![]()
من جمله نا تمامی هستم گمگشته در فصل نا تمامی از یک داستان لایتناهی...
Home
|